
امام علی علیه السلام عباس علیه السلام را بخصوص در سنین کودکی و دوران رشد، نصیحت و امر
به معروف می نمود و بر این امر، اصرار داشت. در هر فرصتی ذهن پاک فرزندش را با حکمت ها و
مطالب سازنده و عمیق بارور می کرد. و همچون لقمان حکیم، جان کودک خود را با مواعظ و حکمت
های ژرف می نواخت، و این توصیه های اخلاقی، یا نوازش های عاطفی با لحنی صمیمانه توأم بود.
بر همین اساس این جوان هاشمی، انسانی برازنده، پرهیزگار، دانشور، مبارز، شجاع و اهل سخاوت
بارآمد و آیینه تمام نمای جمال و کمال پدر پاک خود گردید.
در محیط پرورشی عباس علیه السلام چشمه توحید جاری بود و او با دلی لبریز ازعشق الهی و مهر
ملکوتی تربیت می گردید. دوران کودکی او مملوّ از عنایت و لطف ابراز محبت پدر و برادرانی بود که
لحظه ای از پرورش وی به عنوان انسانی والا و صاحب کرامت های اخلاقی، غافل نبودند.
روزی حضرت علی علیه السلام در منزل خویش نشسته و حضرت عباس و حضرت زینب
علیهماالسلام در طرف راست و چپ امام بودند. پدر، پسر را مورد خطاب قرار داد و به وی فرمود: بگو
یک! گفت: یک. امام فرمود: بگو دو! عرض کرد: حیا می کنم با زبانی که یک گفته ام، دو بگویم.
این نکته اشاره به یک لطیفه توحیدی است؛ یعنی انسان یکتا پرست هرگز به شرک و دوگانه پرستی
روی نمی آورد. حضرت علی علیه السلام به منظور تشویق و تحسین این کودک و به پاس پاسخ
جالب و بجای او، چشمان فرزند خویش را بوسید.
آوازه دلاورمردی های حضرت عباس علیه السلام چنان در گوش عرب آن روزگار طنین افکنده بود که
دشمن را بر آن داشت تا با اقدامی جسورانه، وی را از صف لشکریان امام جدا سازد. در این جریان،
«شَمِر بن شُرَحْبیل (ذی الجوشن)» فردی به نام «عبداللّه بن ابی محل» را که حضرت امّ البنین
علیهاالسلام عمه او می شد، به نزد عبیداللّه بن زیاد فرستاد تا برای حضرت عباس علیه السلام و
برادران او امانی دریافت دارد. سپس آن را به غلام خود «کَرْمان» یا «عرفان» داد تا به نزد لشکر عمر
سعد ببرید.
شمر امان نامه را گرفت و به عمر سعد نشان داد. عمر سعد که می دانست این تلاش ها بی نتیجه
است، شمر را توبیخ کرد؛ زیرا امان دادن به برخی نشان از جنگ با بقیه است. شمر که می انگاشت
او از جنگ طفره می رود، گفت:
«اکنون بگو چه می کنی؟ آیا فرمان امیر را انجام می دهی و با دشمن می جنگی و یا به کناری می روی
و لشکر را به من وامی گذاری؟» عمر سعد تسلیم شد و گفت: «نه! چنین نخواهم کرد و سرداری
سپاه را به تو نخواهم داد. تو امیر پیاده ها باش!» شمر امان نامه را ستاند و به سوی اردوگاه امام به
راه افتاد. وقتی رسید، فریاد برآورد: «أَیْنَ بَنُوا أُخْتِنَا»؛خواهرزادگان ما کجایند؟
حضرت عباس علیه السلام و برادرانش سکوت کردند. امام به آن ها فرمود: «پاسخش را بدهید، اگر چه
فاسق است». حضرت عباس علیه السلام به همراه برادرانش به سوی او رفتند و به او گفتند: «خدا
تو و امان تو را لعنت کند! آیا به ما امان می دهی، در حالی که پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله
امان ندارد؟!» شمر با دیدن قاطعیت حضرت عباس علیه السلام و برادرانش خشمگین و سرافکنده به
سوی لشکر خود بازگشت.
برچسب: حضرت اباالفضل,حضرت اباالفضل العباس,حضرت اباالفضل عباس,حضرت اباالفضل(ع),حضرت ابوالفضل العباس (ع),حضرت اباالفضل شعر,عکس حضرت ابوالفضل,حرم حضرت اباالفضل,ولادت حضرت ابوالفضل,روضه حضرت ابوالفضل,
نویسنده: الینا حکیمی